تاريخ : چهارشنبه 20 فروردین1393 | 16:27 | نویسنده : زهرا

نه دلتنگیا هایم را عشق تصور نکن

من دلتنگم به خاطر عادتی که به همیشه بودنت داشتم

خوب میدانم اگر نباشی به نبودنت عادت خواهم کرد

خیالت تخت برو من به عادت کردن عادت کرده ام



تاريخ : سه شنبه 14 آبان1392 | 18:28 | نویسنده : زهرا

ایام سوگواری امام حسین (ع) بر عاشقان ان حضرت تسلیت



تاريخ : شنبه 13 مهر1392 | 12:40 | نویسنده : زهرا
امروز دلم به معنای واقعی گرفت از وسط بومی بودن که نه چون راضیم از ادمایی که مسئولن که برای بودن تو فعالیتایی که تو دست اوناست باید تو بومشون باشی براشون مهم نیس که حجابت کامل نیس ولی خوبه مهم نیس حتی با ارایش معمولی هم بیرون نمیای براشون فقط چادری بودن مهمه برای بودن تو مسیری که قبولش داری باید بشی اونی که اونا میخوان نه اونی که خودت قبولش داری حاج اقا گرینفا پر شده تو جامعه ولی یکی نیس بگه گرینف جان وقتی حواست به چادری نبودن و ریش نداشتن بچه ها هست چرا حواست به پسر ریشویی که موقع قران خوندن تو مراسم دانشگاهت چشاش میچرخه و به معنای واقعی هیدرولیک میشه نیست

خدایا شکر که تو هستی چون حس میکنم حداقل تو مارو قبول داری



تاريخ : یکشنبه 7 مهر1392 | 11:17 | نویسنده : زهرا
چرا؟؟؟؟
چرا ما ادما با حکمت خدا جلو نمیریم؟؟؟
چرا بعضی چیزایی رو میخوایم که خودمونم میدونیم رسیدن بهش محاله؟؟؟
چرا هر چی بیشتر میفهمیم باید از خواسته غیر معقولمون دور بشیم بهش نزدیک تر میشیم؟؟؟
اخهههههههههه چرا؟؟؟؟

 


تاريخ : دوشنبه 18 شهریور1392 | 17:9 | نویسنده : زهرا
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...


آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!



تاريخ : پنجشنبه 14 شهریور1392 | 22:53 | نویسنده : زهرا

گاهی وقتا باید به روی همه دلتنگیات

به روی همه ی بغضی که تو گلوت گیر میکنه موقع رفتنش، نبودنش

به همه حسی که با تمام وجودت فریادش میزنه

یه خط قرمز پررنگ بکشی و بگی بیخیال

رفتنی بود که رفت



تاريخ : یکشنبه 10 شهریور1392 | 15:57 | نویسنده : زهرا
سلااااااااااااااااام

دیروز با دوتا از دوستام خداحافظی کردم خوب دیر به دیر میبینمشون. یکیش عروسی کرده و قراره بره البته الان دیگه رفته شهر دیگه. قرار بود جهیزیه کشیش امروز باشه و دیروز منو منیج بریم خونشون خداحافظی که زنگ زد گفت قرار شده امروز ( که همون دیروز باشه) برن و خودش میاد روی ماه بنده رو ببینه و بره که بنا به دلایلی نشد. قرار بود با منیج بریم بازار بچم یکم برا عروسیش خرید کنه البته فعلا در مرحله انتخابه نه خرید ولی خوب تهنایی فرستادمش چون خودم منتظر نانا جونم بودم که انتظارم بی نتیجه موندهمچین چشمم به گوشی سفید شد که بگه من رسیدم که نگو. ولی دلم براش تنگ میشه هروقت میومدم خونه یه دور همی داشتیم کلی رضا ( یکی از فامیلامون که همکلاسیشونه)و پسرای کلاسشون رو مسخره میکردنو میخندیدیم البته خود رضا اهل شیرین کاری و مسخره بازیه حرفاشون برام زیاد شاخ دار نبود فقط خودم هر وقت میدیدمش کلی مسخرش میکردم که گناه نشه حرفامون بماند که اونم کم از اینا نمیگفت و خلاصه امار همشون تقریبا دستم بود یادش بخیر فکر کنم دیگه دو سال یونی از این دور همیا خبری نباشهمنیجم تا یه ماه دیگه میره ور دلش. وقتی با هم حرف میزدیم ازم خواست وقتی همو دیدیم یه اهنگی رو براش پیدا و بولوتوث کنم که کلی باهاش خاطره داریم خاطره خونه ما که واسه خودش شده بود خونه مجردی مامان بابا و داداشم رفته بودن تهران منم چون خیر سرم کنکوری بودم و درس داشتم نرفتم روزا میومدم خونه خودمون با منیج درس بخونیم که کلی خوش میگذروندیم وسطشم یه درسی میخوندیم یه بارم مدرسه پیچوندیم مدیر زنگ زد خونمون منم خوشگل ادای مریض جماعت دراوردم وای که چقد خندیدیم نهارم دستپخت نازنین خودمونو میخوردیم با اهنگ زیبای بابک جهانبخش. بعدشم باز خوش گذرونی  به همراه درس بعدشم که اماده میشدیم من میرفتم خونه بابابزرگم اونم خونه خودشون.هر وقت یاد خاطره هام که توشون شیطنتم هست میفتم یه یادش بخیر تو ذهنم و یه لبخند رو لبم نقش میبنده واقعا خوشحالم که تو دوران پر استرس مدرسه و کنکور باز خوش میگذروندم و دوستای خوبی داشتم.

خدایا شکککککککککککککککر

اینام تقدیم به دوستای گلم

 



تاريخ : چهارشنبه 23 مرداد1392 | 18:25 | نویسنده : زهرا

 

لطفا به اشتراک بگذارید

http://92329.blogfa.com/ 



تاريخ : یکشنبه 20 مرداد1392 | 13:53 | نویسنده : زهرا
سلام به همه ی دوستای گلم

خوبین؟؟؟

خوشین؟؟؟

سلامتین؟؟؟؟

روزگار بروفق مراده؟؟؟

روزا خوب میگذره؟؟؟

گذشت روزا چقدر عوضتون کرده؟؟؟

چقدر با دیروز و دیروزها فرق کردین؟؟؟؟

اصلا چرا ادما عوض میشن؟؟؟؟

چرا نمیشه هم اونی باشی که خودت میخوای هم اونی که دیگران میخوان برای رسیدن به یکی باید از اون یکی بگذری؟؟؟

چرا دیگه تو دنیای ما صفا و صمیمیت دوران مامان بزرگامون نیست؟؟؟

اقاااااااااااااااااااااااااااااا چرا اینقد عوض شدیم که یادمون رفته بزرگترین سرمایه ما باهم بودنمونه نه تنها موندن؟؟؟

 

 

 



تاريخ : جمعه 18 مرداد1392 | 4:46 | نویسنده : زهرا

سلاااااااااااااااااااااااام به همه

عید همگی مبارررررررررررررررررررررررک

امروز اینجا بارونیه یاد اون اسه افتادم که میگه امروز خدا درهای رحمتشو میبنده بپا لا در نمونی ولی این بارون میگه رحمت اونی که ارحم الراحمینه تمونی نداره هیشکی رو لا در نمیذاره هر وقت بری در خونش درو به روت باز میکنه و بهت خوشامد میگه فرقی نداره ماه رمضون باشه یا یه ماه دیگه اصلا مگه درشو میبنده که بخواد بازشم کنه ولی چرا ما عادت کردیم مناسبتی جایی بریم؟؟؟ چرا حتما باید ماه مهمونیش باشه تا بگیم اره خدا درای رحمتشو باز کرده پیش به سوی خونش...

کاش میفهمیدم در خونه خدا همیشه به روم بازه تا همیشه یه سر بهش بزنم اخه خیلی دوسم داره یعنی همه رو دوست داره فکر میکنم خدا هم دلتنگمون میشه خیلی زیاد بیاین این بار بابرگشتمون پیشش تو ماههای دیگه شادی رو مهمون خونش کنیم نذاریم از دوریمون غصه بخوره

فداااااااااااااای همتون که ماااااااااااااااااااااااهین



  • کد موزیک
  • شیمی